تبليغاتX
افکار یک من

افکار یک من

پیش از دستور:

۱- سخنان رهبری در مورد وقایع اخیر ، تمام هرآنچه بود که می شد گفت. من به شخصه بیشتر از آن برای هیچکس چیزی برای اضافه کردن ندارم.

۲- بالاخره نفهمیدیم  تقلب شده و مردم به احمدی نژاد رأی نداده اند و یا اینکه  بخاطر سیب زمینی مجانی و یا تراول و یا اینکه فرق بین تورم نقطه ای و دوره ای را نمی دانند به احمدی نژاد رأی داده اند . رأی دادند یا ندادند بالاخره؟!

۳- البته احتمال سومی هم وجود دارد که سیب زمینی و تراول را به بدن زده باشند و به کسی دیگر رأی داده باشند که در این صورت فقط می توان گفت: "مومن در هیچ چارچوبی نمی گنجد"

۴- بحمدالله سالهاست که ما دیگر از قبرس چیزی وارد نمی کنیم و در این زمینه نیز به خودکفایی رسیده ایم! به قول دوستی یک عده واقعاً از سطح درک قابل ترحمی برخوردارند.

 

پروپاگاند یا بمباران تبلیغاتی یعنی یک دروغ را آنچنان بزرگ مطرح کنی که کسی جرأت باور نکردن نداشته باشد. البته نه این مقال گنجایش بررسی ابعاد گوناگون جنگ روانی را دارد و نه سواد بنده.

علی الاجمال ، بعضی از ساده های آن :

گاهی یک خبر از بیخ دروغ است ولی با یک پردازش مناسب و پوشش رسانه ای وسیع ، رنگ واقعیت به آن می دهند. از پیش مجازات مخالفت با آن خبر تعیین می شود که هر کس با آن مخالفت کند ، انسانی دگم ، مرتجع، دارای اغراض سیاسی و ... است . اینجاست که مرد می خواهد که با آن مخالفت کند. برای مثال چندی پیش خبری منتشر شد مبنی بر اینکه پاسارگاد زیر آب رفت... . تقریباً از هر کس پرسیدم باور کرده بود.

گاهی یک عکس در نگاه اول چیزی دیگر به ذهن متبادر می کند و همین کافی است تا اصحاب پروپاگاند خبری ، تیر در تاریکی خود را بیندازند . اگر 10 درصد جامعه هم که باور کنند برای آنها کافی است. برای مثال عکس زیر، بازدید رئیس جمهور وقت از موزه عبرت است . در حالی که اینگونه به ذهن می آید که در حضور رئیس جمهور مشغول شکنجه زندانیان می باشند.

و یا این یکی که دیگر همه جریانش را می دانند، قاعدتاً.

نوعی دیگر این است که اصل خبر از بیخ دروغ نیست ولی با سوء استفاده از این اصل خبر صحیح ، خوراک خود را به خورد ملت می دهند. مثلاً پس از سقوط همواپیمای ایرفرنس که چندی پیش اتفاق افتاد ، عکسی مخابره شد که مدعی بود از جعبه سیاه هواپیما بدست آمده ولی بعد مشخص شد که مربوط به فیلم گم شده می باشد و صرفاً یک حقه است.

 

اینها صرفاً نمونه هایی ساده و دم دستی بود. در حوادث پس از انتخابات از انحاء مختلف با پیچیده ترین روش ها استفاده شد و می دیدیم که هر روز یک موج جریان سازی که اساساً امکان رد یا تأیید آن نبود اتفاق می افتاد. اگر بخواهم آنها را لیست کنم ، احتمالاً مثنوی هفتاد گیگ می شود.صرفاً هدف این بود که مردم در مقابل کوهی از نمی دانم ها قرار گیرند و این اساسی ترین راهبرد بود و این یعنی همان غبارآلود کردن فضا.

خدا می داند انقلاب به مدد صاحب اصلی اش چه طوفانی را از سر گذراند.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 21:49 توسط محمد مهدی |


پیش از دستور:

  • کلا از کلیشه بیزارم . مخصوصاً اگر در مورد مناسبتهای دینی و مذهبی باشد که معتقدم خیلی از اوقات کارکرد ضد فرهنگی دارد.
  • از میان برادران اهل تسنن چندین و چند دوست عزیز دارم . اتفاقاً مانند سایر دوستان بسیار رابطه خوب و صمیمانه ای داریم. ولی این بدان معنا نیست که استدلالهای چون کوه شیعه را ندیده ام. بلکه نمی خواهم ننگ سبقت بر ائمه معصومین و نبی مکرم اسلام بر پیشانی ام باشد.چندی پیش کتابی را می دیدم با نام شبهای پیشاور که ماجرای ده شب مناظره یکی از علمای اهل تسنن ویکی ازعلمای شیعه را نقل کرده بود.خواندن آن را به دوستان شیعه و سنی خودم موکداً توصیه می کنم. بعید می دانم انسان منصفی در مقابل چنین حقیقتی کرنش نکند.
  • گواینکه با روزانه نگاری به این معنا که کجا رفتم و چه کردم خیلی موافق نیستم ولی گاهی در برخی روزها برخی اتفاقات ارزش پرداختن دارد.

تعطیلات متصل به عید غدیر را اهواز بودم. اهواز شهری است که وقتی وارد آن می شوم احساس می کنم در و دیوار آن مال خودم است. انگار که مردمش همه بستگانم هستند.

اما حرف  من:

شاید هیچ استانی را مانند خوزستان نیابید که دین خود را به اسلام ادا کرده باشد(امام خمینی) و از لحاظ کشاورزی و صنعت و نفت و رودخانه و هزار چیز دیگر روی گنج خوابیده باشد و درعین حال اینقدر بدبخت و زیر گل مانده باشد. مردمی ستم کشیده که بار هشت سال جنگ را بدون چشم داشتی به دوش کشیده اند . اکنون که بیست سالی از پایان جنگ گذشته نه آب مناسبی برای آشامیدن دارند و نه امنیتی و نه هوایی پاک برای تنفس. شرم بر آن فردی که وقتی گرد و خاک پس از سه سال به تهران رسید سراسیمه به بغداد رفت و چنین و چنان. دولت مردان  هم خودشان را  گول نزنند یک سری به اهواز بزنند ببینند از اقشار مختلف نظرشان در مورد این کار این فرد چیست؟ خیلی زشت بود. آن چهارشنبه ای که تهران را تعطیل کردند هوای اهواز خیلی خوب بود اما اهواز را هم تعطیل کردند!

حالا بیکاری و اعتیاد و فقر که جای خود دارد. وهابیت به شدت در روستاهای اهواز مشغول به تبلیغ است و پرورش عناصر افراطی را در دستور کار دارد. این یعنی تبدیل شدن خوزستان تا چند سال دیگر به عراق و افغانستان و عراق. ضد انقلاب ،در ذهن مردم عرب زبان ساده دل این امر را فرو کرده  که یا باید همین وضع اسف ناک را تحمل کنید ویا اگر بتوانید استان خوزستان را کشور جدا کنید وضع شما می شود بهتر از کویت و دبی و امارات. خیلی ها هم از روی ساده لوحی  در مقایسه با وضعیت فعلی استان ، به راحتی گزینه دوم را انتخاب می کنند.اگر واقعاً مسئولین به فکر چاره اندیشی برای معضلات امنیتی استان هستند، ابتدا یک فکری به حال معیشت و رفاه حداقلی مردم بکنند.

استانداران خوزستان یا خوبند که به سرعت به استانهای مرفه تر منتقل می شوند و یا ضعیفند که وضعیت همین آش است و همین کاسه. باورکنید اگر نفت در استان دیگری بود علی الخصوص در بعض استانها که بهتر میدانید تا خود استان را از طلا نمی ساختند یک قطره اش به دیگری نمی رسید. همین الان هم با پول نفت این استان بدبخت ،امثال مترو تهران ساخته می شود و تازه تبدیل می شود به بحران امنیت ملی. کسی از خودش نمی پرسد که مردم آبادان و خرمشهر آب خوردن از کجا بیاورند و یا در این سه سالی که در خیلی از روزها آلودگی هوا در خوزستان 33 برابر حد مجاز می رسد مردم خوزستان چه می کنند؟ ولی برای آلودگی 7 برابری تهران ، براحتی پایتخت را تعطیل می کنند و خیلی ساده هم می پذیرند که دو میلیارد دلار پول نفت از ذخیره ارزی صرف مترو تهران شود.

 چه کنیم که مرام ،  سالهاست که مردم این استان را کشته است.

روز عید غدیر از صمیم دل دعا کردم که ای کاش روزی استاندار خوزستان باشم و آنقدر انسانیت در وجودم مانده باشد که فریفته منصب نشوم و قدرت و ترس این وآن مرا از ادای دین به این مردم بیچاره واندارد و تا آن موقع آنقدر خود را ساخته باشم که یک شرمنده دیگر به خیل شرمندگان آستان این مردم عزیر افزوده نشود.

من بعنوان یک طرفدار و دوستدار انقلاب، شرمنده مردم مارد و الحایی و عبدالخان و حمیدیه و دغاغله و آبادان و اهواز و ... هستم.

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 11:49 توسط محمد مهدی |


این مطلب مخاطبی اختصاصی دارد. امیدوارم جناب حسنی ببینند و بخوانند.

 سید مرتضی آوینی در جایی می گوید: اگر هیچ حجتی برای اثبات خداوند جز دیدن امام خمینی بعنوان انسان کامل نداشتم، کافی بود که به خداوند ایمان بیاورم. اگر این استدلال را بخواهیم تکامل ببخشیم، به یقین هیچ حجتی مانند امیرالمومنین علی (ع) برای اثبات خداوند نمی توان یافت. شاید رمز این که حضرت را حجت الله خوانده اند نیز همین امر باشد. چگونه است که رشد و نمو یک نهنگ در اعماق اقیانوس نشانه خداست ولی خُلق والای امیرالمومنین، عدالت شور انگیزش و دریای عطوفتش که با اشک یک یتیم به تلاطم می آمد ، نشانه و حجت خدا نباشد؟ اگر یک همچون انسان کاملی بگوید خدا هست ، پس قطعاً هست.

اینکه ما سیر اصول دین را از توحید آغاز می کنیم خیلی منطبق بر سیر قرآنی نیست . شهر علم حضرت رسول و باب آن، حضرت امیرالمومنین ، باب ورود به حریم معرفت الهی است. با تکمیل معرفت به حضرت امیر است که یقین به حضرت حق حاصل می شود و مراتب خداشناسی  آغاز می گردد. اگر تمام براهین اثبات خداوند را بنگرید همه یا از وجدانیات آغاز می شود و یا به آنها خاتمه می یابند. برهان نظم که صرفاً می تواند ما را تا مرزهای ماوراء الطبیعه ببرد (نقلی از حضرت آیت الله جوادی) ، برهان وجوب و امکان از یک امر وجدانی آغاز می شود که ما پذیرفته ایم دور و تسلسل باطل است و  وجود را هم پذیرفته ایم و پذیرفتن آن از وجدانیات است. برهان صدیقین نیز به همین منوال است . باید ابتدا وجود را وجدان کنی و بعد ببینی که آیا این وجود ، وجودش واجب است و یا ممکن... .

 گو اینکه عده ای با دست و دل لرزان این نکته را گفته اند ولی نظر این حقیر این است که شاید خداوند را خیلی نتوان با عقول بشری اثبات کرد و حال که قرار به تکیه بر وجدانیات است چه چیز از این بهتر که حضرت امیر را نقطه شروع وجدانیات قرار دهیم. متأسفانه چون وجدانیات از جنس شهود است و خیلی با استدلال سازگار نیست ، خیلی قابل تقریر هم نیست . در براهین اثبات خداوند نیز از بخش واجدانیات به راحتی گذر می کنند و بخش استدلالی آن را تقریر می کنند.

باید نسبت به حصول معرفت امیرالمومنین گام اقدام کرد و با تکمیل معرفت نسبت به انسان کامل ، به این نکته فکر کرد که این انسان کامل چه گفته و برای که گفته. آن گاه است که شاید بتوان خدای انسان کامل را وجدان کرد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 11:38 توسط محمد مهدی |


غروب عرفه آکنده از بوی عباس است و این ، آن موقعی بیشتر بیداد می کند که در مسیر عبورش با غروب جمعه هم سفر شود.

غروب عرفه موقع استجابت دعاست. کم کم که به آخر دعای عرفه نزدیک می شوی ، راوی نقل می کند که اینجای دعا، حضرت بشدت التجاء داشت . اینجا را حضرت در حالی شروع کرد که به مانند باران از خورشید چشمانش اشک سرازیر بود و تو گویی از ورای۱۴۰۰ سال، صدای حضرت را می شنوی که می گوید: یا راحم شیخ الکبیر، یا رازق طفل الصغیر ... . عجیب اکسیری است این دعای عرفه.

تو کیستی که سالهاست شاه کلیدت را گم کرده ای...

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388 22:41 توسط محمد مهدی |


 

یکی از آشنایان تازگی از سفر لبنان آمده اند.

1- این آشنای ما که تازگی از لبنان آمده اند، تعریف می کنند که آنجا چقدر مردم با هم در رفق و صفا زندگی می کنند. مسیحی و شیعه و سنی .

فرهنگ آنجا بواسطه اینکه از ازمنه گذشته  بجهت آب و هوای بسیار معتدل و سواحل رویایی اش حیاط خلوت تفریحی کشور های اروپایی محسوب می شده، بشدت متأثر از فرهنگ اروپایی است . بطوری که  خانمهای غیر مسلمان لبنان نه اینکه سرلخت باشند ها، نکته اینجاست که تقریباً عادت به پوشیدن لباس ندارند!!!

همین حضرات خانم فوق الذکر با  خانمهای مسلمان دوستی بسیار نزدیکی دارند و بسیار مشاهده می شود یک خانم از آن دست با یک زن محجبه مسلمان ( با پوشیه یا حجابهایی که در شبکه المنار و العالم دیده اید) دست در دست هم در بازار مشغول به خرید هستند و یا در پار ک مشغول به گردش.

2-این آشنای ما از قول یک شاهد عینی نقل می کرد که روزی روزگاری سید حسن نصرالله در ساختمانی جلسه ای داشته و موقع سوار شدن به آسانسور دو نفر از همان خانمها (که در حال ترک عادت پوشیدن لباس بسر می برده اند) نیز منتظر آسانسور بوده اند. سید حسن با آنها احوال پرسی می کند و تعارف می کند که اول آنها سوار شوند . آن دو خانم از شوق دیدن سید حسن به گریه می افتند و ... . این تعامل در این سطح محیر العقول است. این که بعض دوستان تعدادی از عکس های طرفداران سید حسن را (که مشغول ترک عادت هستند!) را برای تمسخر بچه مذهبی ها مدام این طرف و آن طرف می فرستند، از همین جاها نشأت گرفته و البته از چند جای دیگر!

3- شیعیان لبنان خیلی شیعه اند. یک چیزی توی مایه های همان فیلم کتاب قانون. اگر فساد زیاد است ، از تمام ظرفیت های فقه مترقی شیعه برای مقابله با آن استفاده می کنند . ( سربسته گفتم که کسی گیر ندهد!). اخلاق اسلامی را به تمامه اجرا می کنند و به هم کیشان و هم وطنان خود خیلی احترام می گذارند و هر کس را جدای از عقایدش می بینند. همانگونه که از نبی مکرم اسلام و اهل بیت در مورد برخوردهایشان با غیر مسلمانان نقل شده که همین برخوردها خیلی از مواقع منجر به اسلام آوردن آنها شد.

4- من با یک سری از دوستان در زمینه مسائل سیاسی اختلاف نظر دارم. چندی پیش ایمیل مناظره دو نفر از دوستان به دستم رسید که مرا برآن داشت این سطور را بنویسم. شهادت می دهم این دو نفر طی این سالیانی که می شناسمشان از منطقی ترین و اهل بحث ترین افراد بوده اند. چنان از خجالت هم درآمده بودند که نگو. نتیجه آخر این بود:

اولی :ما با هر وسیله ای شده برای حفظ چنین و چنان فک شما را خرد می کنیم!

دومی: شما مزدور، جیره خور و قاتل هستید و دندانهای شما موقع کندن گوشت مردم برق می زند.

وقتی حال و روز این دو نفر اینگونه است ، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...

5-دوستان کسی خبر دارد ، این فرهنگ اصیل ایرانی که می گویند آیا نام یک شهر است و یا یک نوع غذا ؟

ما در تعامل با مخالفین بافرهنگیم یا در احترام به هم نوع یا در رانندگی یا در همسرداری یا در معامله یا در ...؟

در چه چیز ما بافرهنگیم؟

پی نوشت: از آنجا که مرغ همسایه حداکثر غاز است و این چیزی که من نوشتم در حد فیل شد ! ،یادآور می شوم بالاخره مردم عزیز ما هم یک چیزهایی دارند که دیگران ندارند مانند اینکه یک دفعه همه به تصمیم می رسند و عمل می کنند. این خیلی حرف است خداوکیلی.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388 11:33 توسط محمد مهدی |


۱- ما ایرانی ها کلاً حاشیه را بیش از متن می پسندیم. یک بار در احوال خودتان دقت کنید. لینک هایی  مانند"حاشیه های تجمع فلان یا سخنرانی بهمان و ..." معمولاً جذاب ترند.

۲- از آنجا که متن یک تصادف به اندازه کافی در کشور عزیز ما اشتغال زایی می کند،آدم همان اصل قضیه را سامان بدهد هنر کرده . حاشیه می ماند برای یک چند روزی بعد که دوباره خون به عقل محترم رجوع فرماید.

۳- از لحظه ای که ترمز زدم تا آن موقع که به سپر محترم  آن فرد محترم برسیم، به مدد ترمز بسیار عالی پراید!!! دو سه ثانیه ای طول کشید.زمانی که طولش زیاد نیست ولی عرضش خیلی بود.در همین دو سه ثانیه تقدیر می شود ادامه زندگی ات و یا نه هر چیز دیگر. یک یا اباالفضل آرام شنیدم از همسرم  و من در فکر اینکه سه ثانیه بعد چه خبر است؟ سرعت بالا و بزرگراه و ارابه مرگی به نام پراید... .

۴- این بنده خدایی که ما با او تصادف کردیم، یکی از ساده دل ترین افرادی بود که تا بحال در تهران متعفن دیده ام. یک بی شیله پیله اهل خطه شمال که به تمامه مرا شرمنده کرد. فردای روز تصادف که به حل اختلاف رفتیم،و گذشت آنچه  دانی و دانیم، با همان لهجه قشنگ شمالی اش به من  گفت:" فلانی ما(بلانسبت!) یک دامادی داریم که به من گفته این تصادف برای اینه که خدا گناهاتو ببخشه."( با لهجه شمالی بخوانید).

و این جمله سنگی بود بر شیشه پنجره اشکم که خدایا تو چقدر قشنگ فقر ذاتی ام را می نمایی. اگر این فرد بنده توست ، من کجای کارم؟ کجاست آن همه ادعا که در این میدان عمل اینطور زمین گیر نشوم... .

۵- باور کنید با همین جمله ساده که از دامادش شنیده بود ،به چنان مقام تسلیم و رضایی رسیده بود کأنه هیچ چیز را در اطرافش نمی دید. شاید تا دیپلم هم درس نخوانده بود ولی به چنین باوری  رسیده بود که اگر اوست که تدبیر می کند، پس ای تیغ ها در بر بگیرید مرا... .

۶- دو سه روزی باهم دویده بودیم. بعد از اتمام کار بیمه با دلتنگی همدیگر را بغل کردیم و بعد از دیده بوسی خداحافظی کردیم. فکر می کنم خدا خیلی دوستش دارد. اولیاء خدا لابلای مردم اینگونه گم اند. و من همچنان پر مدعا... .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 20:56 توسط محمد مهدی |


حضور دوستان عارضم که یکی دو روز پیش یک تصادف کردیم که کیفیتش خیلی مهم نیست ولی بقول بهرام شفیعی خیلی اس و قوس دار (اگر درست نوشته باشم) بود. از آن دسته از تصادفاتی که معمولاً باید منجر به جرح بشود ولی از آنجا که بالاتر از سیاهی خیلی رنگهاست که بیاید و برود ، ما هنوز زنده ایم و از طرف مقابل هم خوشبختانه همینطور.

از قضا بعلت نظر افسر برای تأیید کروکی ،باید به یک جایی !!! مراجعه می کردیم .

 من کلاً آدم دیرباوری هستم و چه ها باید بشود تا تن به باور یک چیزی بسپارم. ولی اوضاعی بود. برای کار به این کوچکی سه پرونده ۱۵ صفحه ای تشکیل شد که همه گی باید تمبر می خورد و برابر اصل می شد و هر کدام در یک صف پیگیری می شد. از کپی گرفتن صف بود تا ثبت و تمبر و اینها و هر کجا هم مبلغی مطالبه می شد. همه فرمها را بجای آنکه آماده داشته باشند ، پس از طی کردن صف می دادند که تازه ببری یک کپی بگیری که برایت پر کنند و دوباره صف کپی و بعد دوباره صف همان فرم که پرش کنند و بعد فرم بعدی را می دادند ببری کپی بگیری... . جالب اینکه حتی یک کامپیوتر در آنجا یافت نمی شد و همه چیز بصورت کاملاً قرون وسطایی باید پیش می رفت .

از همه بدتر برخوردهای آنها  بود که انصافاً آدم با الاغش هم اینطور نباید برخورد کند چرا که قطعاً به او بر خواهد خورد و ممکن است شام نخورد!

 دو ساعتی  به معنای واقعی این چهار طبقه را دویدیم و به آن روز قد نداد کار ما.

خیلی از مردم مشغول ارائه پاره ای از توضیحات در مورد خواهر و مادر عده ای بودند. بعضی دیگر ادعاهای دیگر داشتند و مدعی بودند که داماد آنها نیز هستند و توضیحات دیگر... . و من در عجب از اینکه اینها که به همچون کسانی دست رسی دارند ، چطور کارشان اینقدر گیر است!!

اما یک کلمه حرف جدی:

۱- حکومت امیرالمومنین شهرت فرازمانی و فرامکانی اش منعث از عدل ایشان و دستگاه قضایی تحت امر ایشان است و همه بعد از شنیدن نام علی علیه السلام ، اولین کلمه ای که به ذهنشان خطور می کند عدل است.ما در این سی سال کجای کاریم! گفتم که، تا نبینید باورتان نمی شود.

۲- تقریباً بالای سر هر کدام از حضرات عکس امام و رهبری به انضمام یک جمله ای در رابطه با خدمت رسانی به مردم و فضیلت آن نصب شده بود. آیا این چیزی غیر از بدبین کردن مردم به خیلی از مسائل است؟ بعد از آن شما از این مردمی که در این فرایند ، له شده اند چه انتظاری دارید؟

۳- فقط می توان دعا کرد که گذر هیچ کس به اینجور جاها نیفتد. چون محال است باور کنید تا نبینید.

پی نوشت : این حقیر قبلاً یک بررسی در نهج البلاغه ذیل موضوع عدالت انجام داده ام که دوستان اگر مایل بودند، ایمیل خود را بگذراند برایشان ارسال کنم.(با عرض پوزش حال آپلود ندارم والا عقلم می رسد!)

 پی نوشت ۲: فایل مزبور را از اینجا دانلود کنید.

عدالت از دیدگاه نهج البلاغه

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388 9:25 توسط محمد مهدی |


 مزار ۲۸ سالگی ام!

۲۸ سال گذشت.

در واقع شما نوشته های یک ۲۸ ساله را می خوانید. دیروز به یکباره و دفعتاً ۲۸ سال شمسی گذشت. وقتی شمع مزار ۲۸ سالگی ام را خاموش می کردم، همان بغض غریب باز دوباره بر درم می کوبید که هان! کجای کاری؟

 گذشت ایام بطور حیرت انگیزی سرعت گرفته و واحد سال برای شمارش آن کوچک شده . شاید بهتر باشد سه صفر هم از جلوی واحد شمارش ایام حذف کنیم!

 در برابر گذشتن وحشیانه روزها و ماهها و بدتر از همه سالها، اینگونه خود را تسلی می دهم که:

روزها گر رفت گو رو باک نیست

تو بمان ای آنکه جز تو پاک نیست

( مولانا)

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 8:5 توسط محمد مهدی |


امام رضا ، تولدت مبارک.

می دونم با گریه ام همیشه گریه کردی. توی اون همه قلب رئوف، شما شدی رئوف اهل بیت.

ببین دیگه به مو رسیده ، نذار پاره بشه...

آهای مسافر سحر

ترو خدا من هم ببر

من التماست می کنم

ترو خدا منم ببر

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388 19:31 توسط محمد مهدی


تهران.

 ام القرای جهان اسلام، پایتخت جمهوری اسلامی ایران، نماد پیشرفت و توسعه در مردم سالاری دینی و هزار تعریف دهان پرکن دیگر ... .

مانند یک جک نخ نما که از یک آدم فراموش کار هر روز و چندین بار بشنوی.

از منزل تا محل کارم مسیری است که هر روزه با ماشین می روم. جهت کاستن از عذاب وجدان ناشی از خودرو تک سرنشین و... ، در مسیرم به سمت محل کار هر کس را که بشود، تا یک جایی می رسانم. (به استثنای جماعت اناث زیر ۵۰ سال!). هنگام پیاده شدن و درک این موضوع که قضیه صلواتی است (یک چیزی تو مایه های تاکسی مرسی) چنان خط ترمزی برجای می گذارند که دیدنی است. اساساً در تهران، جایی که بشود از کسی پول گرفت و نگیری، باور نکردنی است. باید ریگی به کفشت باشد. فکر می کنم وقت پیاده شدن قطعاً جیب های خود را چک می کنند که مبادا... .

کلاً جایی که دروغ و دغل را زرنگی ، و برداشتن کلاه این و آن را بیزینس می نامد، زندگی کردن با معیارهای اسلامی در بهترین حالت خنده دار است.من کلاً سه بار در این ام القرا به پای معامله رفتم که دوبار کلاهم را برداشتند و بار سوم نیز چنان کلاه گشادی بر سرم گذاشتند که تا زانو در آن گیر کرده ام.

شاید هیچ کجای دنیا را مانند تهران نیابی که مردم اش اینقدر حق الناس گردن هم بیفزایند و ککشان هم نگزد.خیلی ها در آن ، راحت تر از آنچه که فکرش را کنی دروغ می سازند و می پردازند و راحت ترتر از آن کلاهت را برداشته و خود را در مال و اموالت شریک می کنند. از رانندگی بگیر تا حقوق همسایه که چه عرض کنم اگر استعمال لفظ حقوق برای آن اسراف نباشد! گاهی اوقات فکر می کنم این زلزله موعود که می گویند دوره بازگشتش رسیده و اینها، شاید حق تهران باشد و یقین دارم اگر نبودند عده قلیل از تبار "ما تذکرون" قطعاً سرنوشت محتوم تا بحال واقع شده بود.

به یاد این حدیث حضرت صادق می افتم که پس از بیان اوصاف "ری" درآخرالزمان ، توصیه فرمودند: از کوهی به کوهی فرار کنید از کید این شهر.

و من در تهران زندگی می کنم... .

صاحبان انفاس گرم ! التماس دعا.

پی نوشت : می دونم که الان بعضی ها می گن ، همه جا خوب و بد داره و از این حرفا. ولی به نظر این حقیر چگالی بدها در تهران خیلی خیلی بیشتره و به همون اندازه خدا دور و دورتر. باور کنید به تجربه دیده ام که در شهرستان ها، دزدها هم بامعرفت ترند...

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388 22:51 توسط محمد مهدی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اینجا یک نفر بواسطه جمله :" راه های رسیدن به خداوند به عدد خلایق است" به دنبال راه خودش می گردد...


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388



پیوندها

مهدی زنجانی
گفتن آزاد
دل نوشته های صدرایی
مهدی ابراهیم زاده
محمد معماریان
شهاب حسن زاده
جواد زارع
محمد حسین ساعی
مهدی موتلو
سید ابراهیم
مسک
ترلان
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin